سی و دو سالگی رو بالا و پایین می کنم. شروعم انقدر برای خودم دور هست که بشه از اون گذر زمان رو با عمق وجود حس کرد. تیک تاک...تیک تاک...

چشمام رو که میبندم و به قدیم فکر می کنم یه حس غریب و ترسناک پیدا می کنم نسبت به خودم. چقدر آدمها عوض میشن. بعضی خاطرات برای خودم هم خجالت آور و باعث سرافکندگیه. تو بعضی سکانس ها از خودمم خوشم نمیاد. نقشمو ضعیف بازی کردم. یا اصلا نقش منفی شدم. ناخواسته. حالا تقریبا همه عیار وزنه ای تو بساطم جمع کردم. چندوقتی هست که میتونم خودم رو بزارم تو یه کفه با قبلم بسنجم. نمیدونم درسته یا نه ولی لااقل احساس می کنم ضریب اشتباهم رو پایین میاره.

الان کم کم دارم میفهمم خوشبختی ته قلب آدمهاست یعنی چی.. دارم میفهمم که سرنوشت از این بهتر نمی شد.